نزدیک تر بیا
فقط به خط بریل
می توانم که تو را بخوانم
نزدیک تر بیا
معنی زندگی را بدانم.
زیر بارش خون
از من دور می شود
من
فریاد می کشم
((صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنوی؟))
زن دورتر
چون نقطه ای سیاه
از من دور می شود
جنگ؟
و پرواز کرکس ها در آسمان کشوری که بوی مرگ می دهد
این روزها مرتب این شعر برشت را زمزمه می کنم
((آن که می خندد
هنوز خبر هولناک را نشنیده است))
آن روز ها هنوز
نمرده بودم
که زنی
از خیابان پاییزی گذشت
با زنبیلی پر از جمجمه
و خنده هایی
کز بلند گوهای شهر...
من
جهنم
نشست در چشمانم
و زن
در جایی میان جمجمه و خنده
هم آغوش قبر من شد
ستاره ای در سیاهی چشمت چشمک می زند
و من
مست از نمی دانم چیزی
در جایی که نمی دانم کجا
گم می شوم
|
چه خلسه ی بی نهایتیست پرواز
پرواز تا خورشیدی که ران هایت را ستون کرده و چه آبیست رقص دست مست من هنگامی که سن سینه ی توست
آی ای مسیحا نفس اسفندیار چشم تنهایی رهایی نیست تنها وقتی رهایم که اسیر آغوش تو ام
آی ای پاشیدن آفتاب بر دریای هزار آینه هستی من آمیزش غروب با دریاست وه چه زیباست هم آغوشی غروب و آفتاب و دریا و اینه |
اگر از خیس شدن نمی ترسیدیم
باران
هم چنان
منتظر
پشت دیوار ها می گرید
و کوچه ها
هم چنان
بیدار
به انتظار قدم های ما نشسته اند
زیر باران
زیر بااااران...
شاید تا ساعتی دیگر...
با ط دسته دار می نویسم
بگذار دیگران هم
از طناب اش
بالا بیایند
ع.فراهانی(کارنامه-بهمن و اسفند ۸۳)